تبليغاتX
حرفهای ناتمام
 

سلام

الان اومدم تا کل وبلاگ و حذفش کنم!آیدیه یاهوم حذف شد و الان هم می خواستم این وبلاگ

 حذف بشه اما راستش دلم نیومد.

دو سال و نیمه که دارم مینویسم توش .اینجا یه دفتر خاطرات قدیمیه با کلی دوست خوب.و خاطراتی که

شاید هیچوقت فراموش نشند.اینجا جاییه که من شما رو سهیم کردم توی افکارم.توی حرفام و احساساتم.

از همتون متشکرم که دلگرمم کردید.باهام همراهی کردید.نظر دادید و افتخار دوستیتون رو نصیبم کردید.

شاید یه زمانی باز اومدم و نوشتم.

حالا وقت جدا شدن از همه ی دلبستگیاست.من اینجا رو میبندمش چون دوسش دارم.

می خوام ببینم چی میشه اگه آدم دلش و تمام کمال له کنه.حتی به کوچکترین تفریحاتشم پشت کنه.

شما چی فکر میکنید؟فکر میکنید کجای این دنیا تغییر کنه؟اصلا کسی بهش بر می خوره؟

در مورد دوستانی که رابطه ام از نت فراتر رفته باهاشون آدرس جی میلم و واستون میفرستم.اگه یه زمانی

 خواستین بدونین مرده ام یا زنده از اونجا باهام تماس بگیرید و البته هر دو تون تلفنم و دارید.

و واسم دعا کنید

و باز هم دعا کنید

و باز هم دعا کنید

خدا نگهدار

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت توسط بهار |

 

سلام

بین آدما یه تعدادیشون فقط موظفند به تحمل فشارهای عاطفی و یه سری فقط  تخلیه میکنند خودشون و !

یه تعدادی فقط سنگ صبورند و یه تعداد فقط ابراز می کنند و ......

حالا فرض کن تو همیشه سنگ صبوری و یه بار بعد از مدتها میبری! کم میاری! می خوای که یه بار همه ی قوانین

.همه ی دیسیپلینا! همه ی قواعد روزمره فقط به خاطر تو شکسته بشه! اما ....

اما اون لحظه ، اون لحظه ی خاص که تو منتظری برای اینکه یه نفر اون لحظه رو درک کنه، هیچ اتفاقی نمیفته،

عملا هیچ کس اطرافت نیست.توی اون همه شلوغی، میبینی چقدر تنهایی! همه چی عین همیشه پیش میره.

بازم از تو انتظار کمک میره و باز هم تو دریغ نمیکنی چون قرارت اینه که همیشه اون لحظه ی خاص و

واسه هر کس که میشناسی ، نزدیک یا دور دریابی، پس نمیشه بی تفاوت بمونی چون خودت رو عادت دادی به

اهمیت دادن به آدما.حتی اگه به نظرشون مضحک بیاد، حتی اگه بخندند.حتی اگه نفهمند.

اما همه چیز سخت میگذره.خیلی سخت!

میری توی یه رویای قدیمی.یه جایی توی یه جنگل، کنار یه دریا یا حتی توی یه بیابون ،تنهای تنها.هیچ کس نیست

 و چه سکوت فوق العاده ای میتونه باشه!

توی این لحظه ی خاص ؛حتی دوست نداری زیباترین صورت دنیا رو که همیشه با دیدنش روحت تازه میشه ببینی،

توی این لحظه ی خاص حتی دوست نداری آشناترین صدای دنیا رو که همیشه با شنیدنش پرواز میکنی ، بشنوی.

باور کن! یه ادم ممکنه بعضی وقتا کم بیاره! ممکنه بعضی وقتا داد بزنه ! ممکنه بعضی وقتا از همه چیز و

 همه کس متنفر بشه.

باور کن یه آدم میتونه خیلی تغییر کنه! میتونه ضعیف بشه! میتونه کم طاقت بشه!میتونه بترسه.

باور کن ! یه آدم میتونه نگران باشه .میتونه گاهی از خودش نگذره.میتونه گاهی بگه که توان نداره.

باور کن عزیز من !باور کن که یه آدم یه ماشین نیست.باور کن تما آدمها مثل هم نیستند.

باور کن!

کاش....

 

 

گاهی اوقات


قطره های شک


می بارند بر زمین باورم


و گیاهان امیدم آفت می زنند


فکر می کنم


چه فایده داشت


اینهمه وجین کردن دل؟


چه فایده داشت


آبیاری احساس


و ریشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کِی آوندهایم


تهی ز حقیقت؟


تا به کِی سبزی برگهایم


وابسته به نور؟

نمی دانم کِی کلروفیل


به واژه نامه پیوست؟

که من فهمیدم


باور من به رشد


تنها یک اعتیاد است


به نور!

و من ناگهان


از زرد شدن ترسیدم!

 


 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت توسط بهار

 

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

                                                          عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است

 

                                        مکن ای صبح طلوع

 

------------------------------------------------------------------------------

این شعر خیلی قدیمیه اما....

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت توسط بهار |

 

سلام

نمیدانم .اما باید یک چیزی بنویسم.نمیدانم از کدام عشق بگویم ؟از کدام گل؟از کدام ستاره؟

یک گلستان است.یک کهکشان نور است.یک آسمان ستاره است این ذبح عظیم از نسل ابراهیم.

دلم دارد میترکد از اینهمه زیبایی.همه چیز به غایت زیباست.همه چیز در اوج است .همه چیز

بی نقص است .بی کم و کاست! همه چیز حرف آخر را میزند.

نگرانی زینب ....

نگرانیه اصحاب حسین از نگرانیه بانو...

دلهره ی زینب بابت امان نامه...

و عباس ....

چه مرد است .آنشب چه مردانه گریست برای خواهر ....

آقا تو چه مردی! پسر علی ! ماه بنی هاشم تو چه مردی.چه بگویم از تو؟چگونه بگویم؟

از کدام بگویم؟از وفایت؟از عشق و ادبت؟از مهرت؟از مردانگیت؟از دلیریت؟ از کدام؟

عموی مهربان غنچه های باغ حسین.پاسدار حرمت حریم آل طه.پشت حسین.برادر  زینب.

پسر فاطمه.چه خوب وارثی بودی برای علی! چه حمایتی کردی از دین علی .چه کردی با دل

 شیعیان علی.

هنوز هم میشود  صدای ضجه ی آب را شنید که در حسرتت مانده.هنوز هم در حسرت لبهای

 خشکت مواج و بی قرار است.

هنوز هم....

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت توسط بهار |

     

  مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

                                                     چرا که وعده تو دادی و او به جا آورد

سلام

دارم دنبال یه کلمه ای میگردم.سه سال پیش شنیدمش.تو حرم امام رضا.داشتم از کنار مقبره ی

 شیخ بهایی رد میشدم.آقای فاطمی نیا داشتن روضه ی علی اصغر می خوندن.یه نقل تاریخی

بود به عربی که یه کلمه توش  داشت .

معنیش این میشد:حدی از عطش که حتی در صورت آب خوردن هم به فوت منجر میشه.

امروز یه جایی شنیدم "تلظی"

 

                 

 

 الهی بدم المظلوم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت توسط بهار |

 

سلام

الان رفتم توی وبلاگ دوستم نقطه.سه تا پست اخیرش و از دست دادم به خاطر اینکه به

گزینه ی "وبلاگ دوستان" توی پنل مدیریت اعتماد کردم.

 اومدم تا یه چیزی بنویسم.دیدم قبلا۵ تا پست ثبت موقت نوشتم که سه تاش در مورد اتفاقات

 دنیای گل و بلبل و متمدن ماست.

چند شب پیش با خوندن روزنامه در مورد جایی به اسم پاراچنار هم کنجکاو شدم و سرچ کردم و...

ویه لحظه کاملا از خود بیخود شدم و زدم زیر گریه و احساس کردم دارم خفه میشم رفتم زیر

 آسمون و ....

نمیدونم چرا پست پاراچنار یا اون دوتای دیگه رو در مورد غزه نذاشتم توی وبلاگ ,شاید چون فکر

 کردم خواننده های وبلاگ من خیلی کمند و هر کدوم خودشون خیلی بیشتر از من و بهتر از من

 میگن و می نویسند.شاید چون خسته شدم از فقط گفتن.فقط غصه خوردن.فقط حرف زدن.کاش

 میتونستم کاری کنم

کاش میشد ....

و البته توی خصوصیات اخلاقیه من یه چیزی هست که نمیدونم خوبه یا بد اما میدونم خیلی خاصه!

 با اینکه اهل گلایه ام از هر چیزی که من و ناراحت کنه .اما وقتی یه مسئله ای در حد خیلی زیاد

 اذیتم کنه ازش حرف نمیزنم.یا بهتره بگم حرفهایی رو که میگم نمیذارم گوشهای آشنا بشنوند.

اینم یه مدلشه!

مثلا سر قضیه ی فوت پدر هیچ کس تو خونه ی ما آرومتر از من نشون نمیداد .با اینکه بچه بودم .

 همه فکر میکردن من هنوز نفهمیدم چی شده و چقدر خوشحال بودند که من متوجه نشدم!

یا سر قضیه ی بچه ها که من همش بقیه رو میخندوندم و خیال همه راحت بود از اینکه من توی

فشار نیستم.اما مثلا یکی دو تا از موهام سفید شد ...

یا....

الان یکی از اون وقتاست که کمتر حرف میزنم.تو  پستی که در مورد پاراچنار نوشته بودم  غزه رو

کاملا فراموش کردم.آخه عکسهای بدی دیدم.اونا شیعه بودن.نمیدونم چرا اما تا اسم شیعه میاد

من یه دفعه ....

زندگی ما . توی این دنیایی که ما داریم میسازیمش . خیلی عوضیه.واقعا عوضیه .هیچ چیزی سر

 جاش نیست.

خب از این به بعد این نوشته هر جمله ای که بگم از احساس قلبیم دور میشه .الان چیزی که

توی قلب منه نمیاد بیرون بنابرین بهتره ننویسم.

فقط این یه جمله که نمیدونم کجا خوندم:

سال نوی میلادیه و غرب داره به آتیش بازیه فرزند نامشروعش در غزه نگاه میکنه.و هورا میکشه.یه آتیش

بازی که هیزمش آدمای واقعیند.بچه ها و زنها و مردهای بیگناه.

 

-----------------------------------------------------------------

هر چی فکر میکنم چی بگم برای بیان اون چیزی که در من هست راهی پیدا نمیکنم.

فقط :کاش دنیای ما این نبود.

کاش میشد یه فریاد بلند زد.یه فریادی که گوش تمام ادمهایی که انسانیت و فراموش کردن رو کر کنه.

کاش...

 

                                    این قاصم شوکة المعتدین

 

              

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت توسط بهار |

      

 

  هر آنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق    

                                                         بر آن ، نمرده ، به فتوی من  نماز  کنید

 

دقت کردین آمار مرگ و میر چقدر رفته بالا؟هر روز بیشتر و بیشتر.

داشتم به این فکر میکردم که حکم قتل نفس قصاصه .قتل نفس عمدی ! و حتی گاهی قتل نفس

 غیر عمدی ؛در صورتیکه قاتل بی خیالی کرده باشه.و اصلا به جون آدمی که تو دستاش بوده بی توجه !

آمار اعدام خیلی زیاد نیست.نمیدونم شاید من در جریان نیستم.اما من خیلی نمیشنوم از اعدام آدما. بهتره

بگم به تعداد آدمایی که میمیرند، اعدامی نداریم.

این بستگی داره به تعریف ما از مرگ البته.بنده خیلی آدمای مرده میشناسم که شاید در برخورد اول،نفهمی

 طرف چقدر مرده! و حتی استخوناشم پوسیده! البته بعضیاشونم از دور داد میزنند که عمر مرگشون چقدره!

اینا رو کی کشته؟

خودشون؟شاید خود کشی کردن.

شرایط؟شاید دچار گاز گرفتگی شدن!

یه نفر دیگه؟!!!.....شاید....................

حالا این وسط فقط مقتول مشخصه و قاضی.البته قاضی برای بعضیا هنوز ناشناخته مونده.

اما شاکی کیه؟قاتل کیه؟ و حکم چیه؟ الله اعلم

--------------------------------------------------------------------------------------------

سلام

ـ میبینین چقدر سخته نوشتن برام؟اصلا نمیتونم متمرکز بشم! اگه از متن بالا چیزی دستگیرتون شد به ما

هم خبر بدید...

مدت زیادیه که ننوشتم.نه به خاطر اینکه حرفی نیست برای گفتن.اتفاقا هست.خیلی هست .اما هر بار

پای این صفحه می شینم تا چیزی رو تایپ کنم .همه ی کلمات قایم میشن.نمیدونم! شاید من سرعتم و

 برای گیر انداختنشون از دست دادم.

ـ از دوستایی که قبلا زیاد به نوشته هاشون سر میزدم و حالا خیلی کم معذرت می خوام.همه ی

 نوشته هاتون و می خونم.فقط نمیدونم چی باید بنویسم.عین کسی که تو خلائه.پای بی توجهیم نذارین.

همه ی بچه هایی که من و از نزدیک میشناسن میدونن : واسه کوچکترین روابط ارزش قائلم ، این غیبتِ من

 باور کنید موجهه.حالا که من نمیتونم از خونه بیام بیرون، شما بهم سربزنید البته اگه مایلید روابط خیلی بیرنگ

 نشه.

ـ التماس دعا مثل همیشه.

 

یا احکم الحاکمین

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت توسط بهار |